برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
یکجوری نشسته بیخ گوشمان مرگ که آدم را معذب میکند برای زندگی. عزیز جان یه کم اونورتر بشین بذار نفس بکشیم، جان? راحتین اینجوری? خب لااقل زل نزن تو چشممون کوفتمون شد این لقمه غذا...
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
زبانشان را میفهمم. با آنها معاشرت میکنم. کنارشان درس میخوانم و کار میکنم و میدوم. اما "دوست" به آن معنا که باید ندارم، نیافتم.
همزبان و هم کیش اطرافم هست. همدل اما نه. مچاله و ترک خورده ام.
چرا اینجا نوشتمش؟ خدا میداند.
هی هی هی...این روزها هم میگذرد. تو فکر کن به آرامی.
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیپور